ایراندخت
داستان ایراندخت نثری تمیز و زبانی ساده دارد. داستان به صورت موازی به بیان زندگی دو شخصیت اصلی روزبه و ایراندخت میپردازد. داستان عاشقانه است. هر دو شخصیت عاشق هستند اما معشوقشان متفاوت است. روزبه عاشق رسیدن به حقیقت و خدای واقعیست و ایراندخت عاشق روزبه. روزبه فرزند یک نگاهبان فرهیختهی آتشکده است و ایراندخت دختری سبدباف و فقیر. روزبه از ایراندخت سبدبافی یاد میگیرد بیاینکه به دخترک عاشق توجهای نشان دهد ولی ایراندخت شوریده، فریفتهی روزبه شده است و عاشقانه در انتظار فرصتیست که ابراز ِعشق کند اما از آنجایی که روزبه در کشف حقیقت آرمانی بزرگتر در سر دارد متوجه عشق و نگاههای سوزان ایراندخت نمیشود.
نویسنده با نگاهی به جامعهی امروزی بستر رمان را به نحوی پیریزی کرده که خواننده فکر نمیکند تاریخ داستان به حدود هزارو پانصد سال گذشته و زمان خسروپرویز برگردد بس که رخدادها، عقاید ایدئولوژیک آدمهای داستان، رویارویی انسانها، کنشها و واکنشهایشان شبیه به آدمهای امروزیست.
داستان سرشار است از جملات ناب و به یادماندنی مانند:
"...مملکتی که بین مردمش دو دستگی ایجاد شود نابود میشود. خانوادهای که بین اعضایش تفرقه باشد از هم میپاشد..."
"...بازبه مردم فرمود: از این روحانیان متظاهر دوری کنید. ایشان در قباهای خود احساس بزرگی میکنند و وقتی در بازار قدم میزنند دوست دارند همه در مقابلشان سر تعظیم فرود آورند...(انجیل مرقس)
"... نه بهتر است دنبال دردسر نگردیم. تا وقتی سوالی نکرده مجبور نیستیم در اینباره حرفی بزنیم اینطور نه دروغ گفتهایم، نه برای روزبه مشکلی درست کردهایم..."
"...اصلا که گفته که او حق ندارد دینش را عوض کند. یا که گفته که حق ندارد جانش را به در ببرد. من هم اگر روزی جانم به خطر بیفتد حاضرم لباس مردانه به تن کنم. مگر چه فرقی بین مرد و زن هست که گفته لباس زنانه برای مرد خفت میآورد..."
"...خدای را از صمیم قلب و با تمام روح وتوان خویش دوست بدار..."
"...ای کاش به جای میراثخواران پیامبری واقعی حضورداشت تا ایمانم را به او ثابت میکردم..."
"... دینی که از پیامبران به دست پادشاهان بیفتد عاقبتی جز این نخواهد داشت..."
".. آیا خدای زرتشت با خدای عیسی تفاوت میکند؟..............پس هرچه دل در جستجوی اوست خداست..."
"...دیگران ساکتاند. نه به این خاطر که راضیاند، چون عادت کردهاند..."
"...عادت کردن به بدبختی از خود بدبختی هم بدتر است..."
"...بیاختیاری از نادانی است..."
و در انتها ناگهان داستان تخیلی به یک شخصیت تاریخی مهم در سرنوشت ایرانیان میرسد شخصیتی که باید برای یافتن حقیقت به سوی فارقلیط برود. این انتها شگفتیآفرین است زیرا خواننده انتظار رسیدن به واقعیت را در پس تخیل ندارد و دیگراینکه روزبه، به ناگاه جواب عشق ایراندخت را میدهد بنابراین میتوان تعبیر کرد که روزبه به عشق وطن بازخواهد گشت یا همچنان نوید از بازگشتی میدهد که کنایه از بازگشتش به سوی پروردگاریکتاست.
کتاب ایراندخت بهنام ناصح در سه فصل، شانزده فصل و204صفحه نوشته شده است. در ابتدای کتاب نویسنده به این مطلب اشاره کرده است که: " این رمان تاریخی نیست و بر اساس تخیل و داستانپردازی نوشته شده است."
این کتاب توسط نشرآموت در سال 1389 چاپ شد و در حال حاضر به چاپ پنجم رسیده است. بهنام ناصح رمان «ایراندخت» ، «پروانهای روی شانه» و بازنویسی جوامع الحکايات سدیدالدین عوفی و سردبیری مجله اینترنتی ماندگار را در پرونده کاری خود دارد.
ناصح برای نوشتن رمان «ایراندخت» شایسته تقدیر شانزدهمین دوره جایزه کتاب فصل شد و سال بعد به جایزه گاماول دست یافت.
پ.ن: بازهم یادآوری میکنم که نوشتههای من در مورد مجموعه داستانها، داستان بلند و رمان نویسندگان ایرانی و خارجی صرفا معرفی کتاب ایشان و برداشتهای شخصی و سلیقهایام با اشاره به نقاط قوت کتابها و معمولا بدون اشاره به نکات ضعفیست که ممکن است در این آثار وجود داشته و به دید من هم آمده باشد. به هیچوجه نام این متنها نقد نیست.
در همین خصوص