هفدهم بهمن تولد یکی از دوستان عزیز و نازنینم هست. شب درسایت دوشنبه می‌خوانم که بهمن فرزانه درگذشت درهمان هفدهم بهمن. مرگ و تولد برادر و خواهری هستند که ازهم دور زندگی می‌کنند و درعین حال کنار هم هستند. وقتی ترجمه‌ها و نوشته‌های بهمن فرزانه در دستم بود به چه سرزمین‌ها که نرفتم و چه آدم‌ها که نشناختم. هنوز هم گیجی و روی هوا راه رفتنم بعد از صد سال تنهایی یادم هست. یادم هست بهار بود. هوای لاهیجان رو به گرمی می‌رفت و من کتاب را از دوستم نیکتا قرض گرفته بودم. خیلی درس نداشتم. هرچه هم بود تعطیل کردم. کتاب را خواندم و در جادوی کلماتی که مارکز نوشته و او ترجمه کرده بود غرق شدم. تا یکی دوهفته روی هوا راه می‌رفتم واز فضای شگفت‌انگیز ماکوندو بیرون نمی‌آمدم بعدها در یک سفر نوروزی به شیراز وقتی هنوز حمام وکیل رستوران بود و ما به خاطر دیدنش شام را همان‌جا خوردیم، وقت برگشتن بین حمام و زندان بود به گمانم، دستفروشی کتاب می‌فروخت در کمال شادمانی صد سال تنهایی قدیمی را دیدم و بوف ِکور دو تومانی. ساعت یازده شب بود. کتاب‌ها را در دست راستم گرفتم و ارسام را روی بازوی چپم نشاندم. خم شد و کتاب‎ها را نگاه کرد. با زبان کودکانه‌اش پرسید: این‌ها...؟ یادم نیست برایش چه توضیحی دادم. یادم نیست چه برایش گفتم. انگار روی هوا راه می‌رفتم. انگار بخشی از ماکوندو درآغوشم بود. مردی ایستاده بود پای اعدام. دختری با ملحفه‌ها عروج می‌کرد و مردی راه می‌رفت و پروانه‌های زرد درآغوشش می‌گرفتند، کودکی به دنیا می‌آمد که دم خوک داشت. زمین و زمانی بود که به هم می‌ریخت...

می‌دانی بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌میرند، همیشه زنده می‌مانند. شاید همه‌ی کسانی که به نحوی توی زندگی آدم تاثیر می‌گذارند، توی ذهن آدم می‌مانند. توی دل آدم می‌مانند. مثل بهمن فرزانه. مثل همین دوستم که تولدش هفدهم بهمن است و عمرش درازباد حتما او هم توی ذهن و دل خیلی‌ها در سال‌های دورِدور خواهد ماند. مگر می‌شود سال‌های دوردیگری بگذرد و کسانی که کتاب‌های بهمن فرزانه را بخوانند او را از یاد ببرند... می‌دانی بعضی آدم‌ها ازیادرفتنی نیستند. توی ذهن آدم می‌مانند. توی دل آدم می‌مانند. بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌میرند...