بی عنوان
دراین فاصله ای که امتحان زبانم تموم شد یه مجموعه داستان از حسن فرهنگ فر خوندم بنام دگمه های بی رنگ از نشر مرکز ...خوشم اومد خیلی قشنگ ومرتب نوشته شده بود می دونید این آقای حسن فرهنگ فر یکی از دبیران خیلی باسابقه ادبیات دراین منطقه است ...بعدیه مجموعه داستان ازنیناگلستانی که امشب بافرشته خواهم رقصید از نشر ایلیای خودمون که ویراستارش همون ویراستار خودم بود این مجموعه داستان هم زیبا مفید مختصر بود ...کتاب داستانهای ناتمام بیژن نجدی ازنشرمرکز رو شروع کردم وبه داستان دومش رسیدم اون هم خیلی زیبا وجالب نوشته شده که توانایی نوشتار بیژن نجدی برخیلی از نویسنده های این دوروزمونه می چربه و نوع عشقش به زندگی ...من چرا این همه بدشانسم سال ۷۵شوهرم که اون موقع نامزدم تشریف داشتن با آقای نجدی راجع به من صحبت می کنه وقرارمیشه من شاهکارهام رو براش ببرم وایشون بخونه تصییح کنه وکمکم کنه ارتقا پیداکنم ...تاماعقد کنیم ومن بیام برای زندگی لاهیجان بمونم بیژن نجدی فوت می کنه ...می بینی بازهم من بی استاد موندم ...درضمن بیژن نجدی هم یکی ازدبیران باسابقه ریاضیات لاهیجان بود...خدایش رحمت کند ...
پ .ن .۱.تاحالاشده لهجه کسی طرز صحبت کسی اذیتتون کنه ...قدیمها که من اینجادانشجو بودم وقتی راننده های تاکسی به من می گفتند خورد ندونی ...؟(خوردنداری ؟)دلم می خواست جیغ بکشم ؟...خدا زد توسرم ...گاهی اوقات یه شیوای بدلهجه توی ذهنم گیلکی غلیظ لاهیجانی صحبت می کنه ؟...ازهرچه بدت آید سرت آید ...نه که شهسواریها خیلی باکلاسن واصلا لهجه ندارن ...واسه همین می گم ...
پ .ن ۲.....اگه یهو زدین ومنو دیدین ...متوجه شدین شیوا لهجه داره غرنزنین ها ؟...جلسه های ما اینجاهمه گیلکی برگزار می شه ...آدمه دیگه کاریش نمی شه کرد؟
پ .ن ۳.آدم این همه تاثیر پذیر