مجموعه داستان  بودای رستوران گردباد نوشته‌ی حامد حبیبی از آن دست مجموعه‌هاست که داستان‌هایش خوب به‌ یاد خواننده می‌ماند. مجموعه‌ای از سوژه‌های ناب، منحصربه فرد با شیوه‌ی بیانی نو گرد هم آمده‌اند تا بگویند نویسنده‌ی کتاب هنرمند است و در عین هنرمندی دانا هم هست و این دانایی‌اش به نوشته‌هایش سمت و سویی خاص داده‌است. در این داستان‌ها گاه در جهانی سرد و کافکایی گم می‌شویم و وقتی خودمان را پیدا می‌کنیم که هنوز پیرامونمان خاکستری و سیاه است و سپیدی بین آن چون نقطه‌های نور می‌درخشد. گاه جادوی داستان‌ها اسیرمان می‌کند و جهشی که در انتها یا در نقطه‌ی اوج داستان داریم به ما تلنگر می‌زند که بیدار شویم و کمی دیرباورکنیم در جهانی داستانی سیر می‌کردیم. تصاویر خوب، اندیشه‌ی پشت هر پی‌رنگ چنان جانی به اشیا، فضا، تخیلات و آدم‌های داستان می‌دهد که لحظه‌ای برای خواننده گریزی ازاثرگذاری آن نیست.

گیلاسی غلتیده زیر مبل، چه شد که زنم نگذاشت چیپسم را بخورم، آشغال، انگار بچه‌ای آن‌جا خوابیده باشد، تلفنی، درکافه‌ی لرد، پیژامه‌ی راه‌راه من، زودیاک، متد یا هیچوقت یک‌دستی رانندگی نکن، موج پنجم، مجسمه، درگاه، بودای رستوران گردباد داستان‌های این مجموعه‌ی خوش‌‍خوان و زیبا هستند.

این کتاب در سال 1390توسط نشرچشمه به چاپ رسید و در لیست راه‌یافته‌های به هفت‌اقلیم می‌باشد.

ا زمتن کتاب

اتاق مرا همان‌طور دست‌نخورده نگه‌داشته؛ عروسک‌های پارچه‌ای، رژ لب‌های آب‌نباتی، آینه‌ای که همقد من میخ کرده‌بود به دیوار. وقتی وارد شدم یک لحظه دلم ریخت. انگار خودم را دیدم که کنج تخت خوابیده‌ام. از بین قطعات پازلی که آن شب به‌هم ریخته بود گذشتم، سیندرلا بود یا زیبای خفته، نمی‌دانم. پتو را کنارزدم چندبالش آن زیر بود، جوری چیده‌ بودشان که انگار بچه‌ای آن‌جا خوابیده باشد.