گریهها
کودک که بودم آنقدر حساس بودم که خانواده و فامیل ترجیح میدادند، حرفی به من نزنند، هر حرف ناگوار به مذاقم به گریههای مدام و مدام و مدام منتهی میشد، لبها و چشمهایم ورم میکردند و قرمز میشدند، برای خودم اعجوبهای بودم دیدنی، به محض نشستن کنار یک غریبه چنان قصههایی سرِهم میکردم که از سر مبارکش چند شاخ مبارک سبز میشد...هیچوقت تصور نمیکردم فرزند واقعی پدرومادرم هستم، همیشه یا از مدرسهی الیورتویست آمده بودم یا از زیر بته، یا سرراهی بودم و در برف شدید سال تولدم از زیر یک کپه برف در رشت پیدا شده بودم... حساسیتم با من بزرگ شد و همزمان چند صفت دیگر مثل سرکشی، آزادیخواهی، یکدندگی، گاهی لجبازی و توهم عالی بودن هم چاشنیاش شد. گریههایم تمام شدنی نبودند، به حرف بابا یا مامان یا خواهر و برادر یا عمو و دایی و خاله و پدربزرگها و مادربزرگها، به حرف بقال سرکوچه، نوع نگاه کردن فلان غریبه، دهنکجی فلان دوست، و مسخره کردن همکلاسی، پارسال نادر منو زده بود و ....هزار مورد دیگر...یک روز دیدم وای خسته شدم از این که چنین انسان وحشی دیوانهای هستم، تصمیم گرفتم قوی باشم و دیگر گریههایم را ترک کنم، و شروع کردم و نمیگویم گریههایم را ترک کردم، گریههایم کم و کم و کمتر شدند،، حرفگوشکنتر شدم، دختربهتری شدم لجبازی و یکدندگی را کنار گذاشتم و حتی وقتی یک روز دایی وضو گرفت و به شوخی بلوز جدید گلدوزی شدهام را برداشت تا صورتش را با آن پاک کند، عکسالعملم صبر بود خواهرم که جیغ کشید دایی گفت: نگاه کن حرکتش انقلابی بود، فهمیدم که انقلابی شدهام... زمان دانشگاه و جوانی شور و شوق مخصوص خودش را دارد، دنیای عشق هم گریههای مخصوص خودش را، ازدواج علیرغم ذات شادش دردنیای جدیدی که برایم ساخته بود گریههای مخصوص خودش را داشت... همینطور محل کار، اوه خدای من چهقدر گذشت تا توانستم همهی سوءتفاهمهای تفاوت فرهنگی بین خودم و همکارانم را حل کنم خوب شد در اتاق کارم تنها بودم چهقدر گریه کردم از این که در لاهیجان تنها هستم و در اداره غریب و هرکس به من و شغلم به چشم شغل غصبی یک بومی نگاه میکند، بارها ایستادم و به کوه نگاه کردم و به آسمان و از خودم پرسیدم یعنی آسمان شهسوار هم همینرنگی بود و اگر در ادارهای در آن شهر کار میکردم همین وضع بود، به یک سال کاریم در دانشگاه شهسوار فکر میکردم و یاد سوءتفاهمهایی که با یکی از همکاران بخش آموزشی برایم پیش میآمد و من بیاهمیت و بدون گریستن ازآن میگذشتم میافتادم و شانه بالا میانداختم که همین است. به هرحال خواهد گذشت و آسمان هربار، هرجا یک رنگ دارد... سالها گذشت و من یاد گرفتم که دیگر گریه نکنم، موقعیتم تثبیت شد، بین همکاران اهمیت پیدا کردم آنقدر که گاه حتی احساس محبوبیت کردم اما خیال باطلیست حس محبوب بودن، حداقل برای آدمی مثل من که گریهها گاهی سرکی نشان میدادند بخصوص وقتی که برنامهای میدیدم، خبر پیروزی نگاه میکردم یا این که جنگ، ویرانی، کتککاری و از بین رفتن برادری و برابری را تماشا میکردم اشک بیاختیار میآمد...
دیروز پس از سالها که فکرمیکردم اداره دیگر هیچوقت نمیتواند اشکم را در بیاورد، سوءتعبیر کسی مرا چنان رنجاند که وقتی از اداره بیرون آمدم و کنار همسرم نشستم تا به خانه بروم نتوانستم تحمل کنم، گریهها برگشته بودند، مدام و مدام و مدام ...
نمیدانم اما انگار باید دورهی جدیدی از خودسازی را در شیوا آغاز کنم... آنقدر که گریههای مدام نتوانند او را از پا دربیاورند...
ایام به کام! بهترین سال پیش رو را برای همهی عزیزان، دوستان و آشنایانم در دنیای واقعی و مجازی، آرزو میکنم، آرزو داشتم میتوانستم خبری از انتشار کتابم در سال 91 بدهم اما نشد و فعلا همراه سایرین با وضع مشابه انتظار میکشم ...