بانو
بانو کنار پنجره ایستاد...
باد میوزید...
شب ...
وهوهوی باد سرد که پردهها را دور سر بانو به پرواز درآورده بود...
بانو شالش را محکمتر دور شانهها بست...
باد سردتر نواخت و گونههای تبدارش
تن داد به باد...
باد که نواختشان ...
بانو ماند و آینه و گونههای سرخ
که سیلی باد را می شناختند...
بانو، پنجره را نبست...
نشست و
مدادش را روی کاغذ سپید بیخط نشانه رفت...
و نوشت و
نوشت و
نوشت...
به فرشته نوبخت عزیز و متانتش
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط شیواپورنگ
|