بانو کنار پنجره ایستاد...

باد می‌وزید...

شب ...

وهوهوی باد سرد که پرده‌ها را دور سر بانو به پرواز درآورده بود...

بانو شالش را محکم‎تر دور شانه‌ها بست...

باد سردتر نواخت و گونه‌های تب‌دارش

تن داد به باد...

باد که نواختشان ...

بانو ماند و آینه و گونه‌های سرخ

که سیلی باد را می شناختند...

بانو، پنجره را نبست...

نشست و

مدادش را روی کاغذ سپید بی‌خط نشانه رفت...

و نوشت و

نوشت و

نوشت...

 

به فرشته نوبخت  عزیز و متانتش