هزاران شوی عزیزم و طوبی طلایی 22
"گوش کن صدای ظریفی بین حرکت برگ و باد و عشق پیچیده ،هنوز هم صدای اولین گریه تو در گوش من است ، هنوز هم بی قدرتی ات ، ناتوانی ات ، برق چشمان الماس گونه ات و گردن کوچکت که شق و رق نگهش می داشتی ،مقابل چشمانم است ...روزی که توانستم تو را روی سینه ام بگذارم و تو در کمال تعجب اطرافیان سرت را بلند کردی و چشم دوختی به من تا خطوط چهره ام را ببینی همانگونه که می دیدی ...آرزو کردم اسمی برایت بگذارم که خیلی معمول نباشد ، خواستم خودت باشی ، به زندگی عشق بورزی ، همه ذرات زمین و آسمان را دوست داشته باشی لحظه هارا زندگی کنی و سالم و صالح باشی ...آن گونه که من می دانم و تو می دانی یعنی طوری زندگی کنی و جاودانه شوی که مردم نام فرزندانشان را به نام تو بگذارند ، نمی دانم آیا آرزوی خیلی بزرگی ست برای یک مادر ؟ مهربان من متشکرم که روح بزرگوارت من و پدرت را برای زندگی برگزید .
خداوندا متشکرم که این پسر کوچک اما بزرگ مرد را به من دادی ...امیدوارم لیاقت حفظ چنین امانتی را داشته باشیم ...هزاران شوی پسرم !تولدت مبارک ..."
طوبی طلایی ۲۳
قمر کلمات را یک بار دیگر خواند ...بعضی جاها را با خودنویسش خط زد ، بعد خطوطی اضافه کرد ، شمس پرسید :چیه خوشت نیومد ...قمر خندید :دارم عوضش می کنم که بدمش به طوبی ، شمس شانه بالا انداخت ...دوباره دیده بود که منوچهر کنار دروازه خانه شان می ایستد و ملتمسانه نگاهش می کند ، دوباره می دید که منوچهر دیگر طوبی را نگاه نمی کند ولی خشم مثل یک دوست دیرینه آمده بود و کنج قلبش خانه کرده بود و حاضر نبود گورش را گم کند ، شمس قمر را نگاه می کرد و از خود می پرسید :چطور این همه قمر با او متفاوت است ...شمس پنج دقیقه زودتر به دنیا آمده بود و دکتر فریاد کشیده بود :خان یکی دیگه هم هست ...خان ملتمسانه پرسیده بود :اون یکی چی پسره یا دختره ؟...-نه دختره ...بارها این داستان را منیژه برایشان تعریف کرده و هربار با بدجنسی افزوده بود :خان غصه دار بود ولی بروی خودش نمی آورد، اما حسین خان خیلی خوشحال بود، دور توران خانم دور می زدن و نوازشش می کردن ...شمس می توانست مادر را مجسم کند که روی تخت بزرگ اتاق خوابش با پاهایی بیش از اندازه باز دراز کشیده و درد می کشد و توجهی به محبت حسین نشان نمی دهد و دکتر آ نها را یکی پس از دیگری بیرون می کشد ...کاش قلوی سومی هم بود پسری که بتواند نام صارم خان را زنده نگه دارد ...اما نبود و توران هم هرگز دوباره بچه دار نشد ه بود ...شمس آهی کشید و به باران تندی که بیرون می بارید نگاه کرد ...چراغهای روشن اتومبیل پدر از زیر دروازه ورودی حیاط نمایان شد ، بوق کوتاهی که نواخت و دری که ولی الله باز کرد .شمس وقمر به هم نگاه کردند سالها یاد گرفته بودند وارد اتاق پدر نشوند وحالا دخترکی اتاق را به سلیقه خود چیده بود ...آنها ایستادند پشت در ، صدای گامهای پدر که از راهرو گذشت ، صدای بی صدای آویختن کلاه و عصا و بارانی به جای رختی چوبی ته راهرو ...دست به موهای انبوه سیاه و سپید کشیدن ...رفتن به سمت اتاق صدای باز شدن در ...حسین وارد اتاق شد ...یک لحظه احساس کرد توران پشت میز اتاق کارش نشسته که چنین عطر گل یخ همه فضا را پر کرده ...زیر لامپ وسط اتاق ایستاد و بند متصل به آن را کشید ...اتاق روشن شد ...بی نظمی اتاق با نظمی جدید به هم ریخته بود ...حسین دست به موهایش کشید و دست به گلدان کشید ...نوازشش کرد، خم شد پشت میز و روی صندلی نشست و سرش را روی میز گذاشت ...