تولدت مبارک
بین ساعت نه و ده صبح به دنیا آمدی... ریزنقش، سیاه و قرمز، خوابآلود و ترسیده بودی. روی سینهام که گذاشتمت دو چشم سیاه مثل الماست را به من دوختی. تو نوزادی بودی که میتوانستی گردنت را شق نگه داری و دنیای اطرافت را با نگاهت ببلعی...
وقتی برای پاس شیر به خانه میآمدم به من لبخند میزدی برایم دست و پا تکان میدادی... به هر تغییرم با دقت نگاه میکردی. وقتی مویم را کوتاه کرده بودم و چتریهایم روی پیشانی میآمد دستهایت را به سمتشان بلند میکردی... وقتی کتابهای تاتی را مقابلت ورق میزدم به نوزادان هرصفحه با دقت خیره میشدی...
میدانی دوازده سال به سرعت برق و باد گذشت. برایت آرزویی جز تندرستی و شادی و پیروزی و همچنین برآورده شدن آرزوهایت ندارم همانطور که در پنج سالگی برای خودت چنین آرزویی کردی...
میدانی ارسام، ایستادن کنار پنجره و نگاه کردن به آذری که برگهای سبز را رنگارنگ کرده و بادی که گاه سرد و گاه گرم به شاخهها میزند و برگریزانی راه میاندازد دیدنی، یک حس عجیب را در آدم زنده میکند. بارها و بارها به معنای آذر فکر کردهام و این که چرا آتش نام ماه توست. توی این ماه طیف رنگهای متفاوت طبیعت آنقدر چشمنواز است که ناخودآگاه حس خوبی در انسان ایجاد میکند. میگویند متولدین آذر تنوعطلب هستند اما تو با آن که تنوع طلبی آقا هم هستی و امیدوارم این مردی و آقایی را حفظ کنی...
یادت هست گفتم تو تنها فرزندی و تنهایی. یادت هست؟ گفتم دخترخالهها و دختردایی و پسرعموهایت را خواهر و برادرانت بدان تا در روزگاران آینده که دیگر من و پدرت نیستیم خیلی تنها نباشی... یادت باشد ایمان داشته باشی که همیشه خدا هست و خدا پشتیبان توست و خدا یار و یاور تنهای آدمهای تنهاست.
یادت باشد هر سخنی از سوی من برای دشمنی کردن با تو نیست و هیچ کس روی کرهی خاکی نیست که به اندازهی یک مادر بلد باشد دوست داشته باشد. دوستت دارم پسرم...
و هزاران هزار بار تولدت مبارک و خجسته باد...
پ.ن: تقریبا هر آذر برایت نوشته و مینویسم و اگر چه بیشتر نوشتهها تکراریست چون من به هرحال همان شیوا و همان مادر هستم و در خودم مدام تکرار میشوم با آن که سعی میکنم شور وشوقی داشته باشم که تکراری نباشد و سعی میکنم زندگی به کامت شیرین باشد. اینها باشد برای آینده که تو بخوانی.
نمیدانم تا زمان زنده بودنم چند یادداشت تولد برایت خواهم گذاشت... فقط خدا میداند.